بنا به ایده ای که از گفتگو با یکی از همکاران سابقم به ذهنم رسید، بنا داشتم که به طور خاص به بیان خطاکاری ها و کم کاری های ندانسته مادرانه ام بپردازم، بلکه دیگران چنین اشتباهاتی رو تکرار نکنن و مثل من هر بار که به یاد اون ها می افتن، افسوس نخورن و شرمنده نباشن.
سه سال پیش، بعد از اینکه سه سال از فارغ التحصیلیم گذشته بود!! تو یه مجلس عروسی یکی از هم دانشگاهی هامو با پسر دو ساله ش دیدم. خیلی از دیدنش شنگول شده بودم اما متوجه شدم که پسر نازش انگار کمی بیش از حد ساکت و آرومه و فعالیتش کمتر از بچه ای هم سن و سالش به نظر می رسه.
بعد از اون در لابلای صحبت های دوستم متوجه شدم وقتی پسرش یک ساله بوده به خاطر تب بالا تشنج کرده و دکتر گفته آسیب جدی ندیده. اما این مامان بنده خدا وقتی صحبت می کرد اشک توی چشمای درشت و مشکیش که من خیلی هم دوستشون دارم، جمع شده بود.. ازش پرسیدم آخه مگه نمی دونستی که تب خطرناکه و حتما باید استامینوفن و تب سنج دم دستت باشن و اون در ناباوری من گفت که نه.
خوب، خدارو شکر پسر اون آسیب جدی ندیده بود اما چه تضمینی هست که اگه خدای نکرده مااز این ندانسته ها داشته باشیم، سرنوشت فرزندانمون رچار خطر جدی نشه؟!
اگرچه روزانه تعداد زیادی ازین دست مطالب می شه توی وبلاگ ها و ... پیدا کرد ، اما من قصد دارم به طور خاص فقط ندانسته هام و اثراتش رو بگم، با همین عنوان که از یک شروع می شه. از گل مامانای دیگه هم دعوت می کنم به طور خاص از این موضوع بنویسن تا برای همه ما مفید باشه . ان شششالا.
این قسمت:
شیر خشک
بعد از به دنیا اومدن سالار و شروع جریان تولید شیر در وجود من،، بر خلاف اونچه که مامان خانوم من تعریف می کرد من اصلا لباس هام از شدت شیر خیس نمی شدن . امکان دوشیدن هم وجود نداشت یعنی انقدر شیر نبود که بخواد دوشیده بشه. در حقیقت من کم شیر بودم و کسی نمی خواست اینو بپذیره. دفعات شیر خوردن سالار بسیار زیاد بود به طوری که در ماه های اول من هر 10 دقیقه یک بار بهش شیر می دادم و اون باز هم گرسنه بود. اصلا انقدر سیر نمی شد که یه یک ساعتی بخوابه تا من هم آرامشی داشته باشم و من که ضعف عمل سزارین رو داشتم، ازین وضعیت به ستوه اومده بودم. شب ها موقع خوابیدن من حدود 10 بار متوالی به اون شیر می دادم تا بالاخره سیر بشه و تنها برای 2 تا 3 ساعت به طور مستمر بخوابه.
وقتی هم که به بهداشت می رفتیم و من شکایت می کردم از کم شیری ، خانم های کارشناس می گفتن: نه، بچه تون وزن مناسب رو گرفته و این یعنی شیرتون براش کافیه و به همین دلیل اصلا اجازه دادن شیرخشک رو بهم نمی دادن.
البته خوب دلیلش این بود که سرعت ساخته شدن شیر در بدن من کم بود و این بچه کمی شیر که می خورد دیگه چیزی نبود که بخوره، من رو رها می کرد و چون سیر نشده بود دوباره شیر می خواست که توی این فاصله یه مقدار شیر جدید ساخته و عرضه شده بود. "یعنی وزنش زیاد شود اما به خون جگر شود" . ما هم ترسو، فکر می کردیم واقعا اگه بچه روزی دو بار شیرخشک بخوره دیگه از شیر مادر می افته. بعضی وقت ها براش یه شیشه شیرخشک آماده می کردیم و این بنده خدا قلت قلت می خورد و یه دست درست حسابی می خوابید . خلاصه اینکه عذر می خوام بابای من و باباش و خودش در اومد، خودش که نمی تونست راحت بخوابه و ما هم که اصلا نمی تونستیم بخوابیم. اصن از بچه داری منزجر شده بودیم .
مامان هامون هم خیلی اجازه شیرخشک رو راحت صادر نمی کردن. نتیجه ی الان من اینه که من می بایست خودم رو هم در تصمیم گیری دخیل می کردم و این همه گوش به فرمان بهداشت نمی شدم. اگر روزی دو بار تا سه بار به سالار شیرخشک می دادم نه تنها از شیر من نمی افتاد، که هم به خودم و هم به سالار و باباش کمک رسانده بودم به واقع.
اما، ....... چه کنم که نمی دونستم.