بعد از این همه مدت
سلام
از زمانی که از محل کارم اومدم بیرون دیگه فرصت
و فراقی برای وبلاگ و ... نداشتم، بر عکس شده دیگه، بلافاصله بعد از امتحان پیام
نور که 25 مرداد بود، اون یکی بابا و مامان اینا اومدن پیشمون تهران، بعد از یک
هفته ما راه افتادیم باهاشون رفتیم اهواز، بعد از برگشتن هم یک سری که چه عرض کنم!
کلی کارهای عقب مونده داشتم که باید انجام می شدن، پیداکردن پیش دبستانی برای
یاسین توی این محله جدیدمون که پروژه شهریورم شده بود. بعد هم که به لطف خدا قبولی
ارشد و ثبت نامش و تا امروز ثبت نام کلاس زبان و...، همچین کارهام به هم تاب خورده
بودن تا همین امروز صبح که بیا و ببین! به سلامتی شعبه صبا برای ترم ما اصلا آخر
هفته ها کلاس نداره دلش هم نمی خواد داشته باشه، حالا ما باید با اجازتون بریم
شعبه گاندی، با ماشین شخصی از خونه تا اونجا یک ساعت راهه، فردا صبح هم اولین جلسه
کلاسه، خیلی سخته رفتنش، هی ی ی ! خدا!!
امروز با یکی از بچه های دوره دانشگاه حرف می
زدم که الان دیگه ارشدشو توی همین پیام نور که من قبول شدم تموم کرده، داشتم براش
از نگرانی های مرتبط می گفتم، یه لطیفه ای گفت که برام جالب بود، لطیفه هه عین
خودم بود، می گفت: یه بابایی رفت خیاطی، پارچشو داد به خیاط گفت: اینطور نشه که
هفته بعد بیام بگی سوزن نبود، قیچیم اینطور شده بود، پارچت اینطوری شد و ... اصلا
ولش کن، بده من، بدهمن، نمی خواد. حالا منم همینم کسی کاری به من نداره من هی م
یگم اگه اینطور بشه اگه اون طور نشه، اصلن نمی خواد درس بخونم، ولش کن.
راستی، یه کوچولوی دیگه هم به جمع ما و یک سِمَت به عناوین من اضافه شده، من شدم زن دایی!! خوب دیگه حالا از اول داستان، ما داریم می ریم
اهواز!!
پ ن: یه اتفاق و بهتر بگم یه تحول غمناک که
معمولا برای همه اتفاق می افته برای خونواده که چه عرض کنم، خاندان ما ایجاد شده
که تو مجال بعد ازش می نویسم. ان شاء الله



