تبليغاتX
جديداً متوجه شدم كه
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker

بعد از این همه مدت

سلام

 

از زمانی که از محل کارم اومدم بیرون دیگه فرصت و فراقی برای وبلاگ و ... نداشتم، بر عکس شده دیگه، بلافاصله بعد از امتحان پیام نور که 25 مرداد بود، اون یکی بابا و مامان اینا اومدن پیشمون تهران، بعد از یک هفته ما راه افتادیم باهاشون رفتیم اهواز، بعد از برگشتن هم یک سری که چه عرض کنم! کلی کارهای عقب مونده داشتم که باید انجام می شدن، پیداکردن پیش دبستانی برای یاسین توی این محله جدیدمون که پروژه شهریورم شده بود. بعد هم که به لطف خدا قبولی ارشد و ثبت نامش و تا امروز ثبت نام کلاس زبان و...، همچین کارهام به هم تاب خورده بودن تا همین امروز صبح که بیا و ببین! به سلامتی شعبه صبا برای ترم ما اصلا آخر هفته ها کلاس نداره دلش هم نمی خواد داشته باشه، حالا ما باید با اجازتون بریم شعبه گاندی، با ماشین شخصی از خونه تا اونجا یک ساعت راهه، فردا صبح هم اولین جلسه کلاسه، خیلی سخته رفتنش، هی ی ی ! خدا!!

 

امروز با یکی از بچه های دوره دانشگاه حرف می زدم که الان دیگه ارشدشو توی همین پیام نور که من قبول شدم تموم کرده، داشتم براش از نگرانی های مرتبط می گفتم، یه لطیفه ای گفت که برام جالب بود، لطیفه هه عین خودم بود، می گفت: یه بابایی رفت خیاطی، پارچشو داد به خیاط گفت: اینطور نشه که هفته بعد بیام بگی سوزن نبود، قیچیم اینطور شده بود، پارچت اینطوری شد و ... اصلا ولش کن، بده من، بدهمن، نمی خواد. حالا منم همینم کسی کاری به من نداره من هی م یگم اگه اینطور بشه اگه اون طور نشه، اصلن نمی خواد درس بخونم، ولش کن.

 

راستی، یه کوچولوی دیگه هم به جمع ما و یک سِمَت به عناوین من اضافه شده، من شدم زن دایی!! خوب دیگه حالا از اول داستان، ما داریم می ریم اهواز!!

 

پ ن: یه اتفاق و بهتر بگم یه تحول غمناک که معمولا برای همه اتفاق می افته برای خونواده که چه عرض کنم، خاندان ما ایجاد شده که تو مجال بعد ازش می نویسم. ان شاء الله

+ نوشته شده توسط سروناز در پنجشنبه 18 مهر1387 و ساعت 20:1 |

سالارم، تاج سرم، 5 سالگیت مبارک

 

مهدکودک دانشگاه تهران که تو از 5/1 سالگی به اونجا می رفتی، از شهریور ماه1386 تعطیل شد و من و تعداد زیادی از مامانا و باباها استرس سختی رو متحمل شدیم تا بتونیم مهد جدیدی پیدا کنیم، چون فکر می کردیم به هیچ مهد دیگه ای نمی تونیم اطمینان کنیم از طرفی فضای مهد کودک دانشگاه به طور خاص برای مهد کودک طراحی شده بود و علاوه بر اون فضای سبز و درختان به جا مانده از باغ های امیر اباد هم دور تا دور اون، به ما این اطمینان رو می داد که شماها می تونید از طبیعت بیشتر بهره مند باشید وقتی که ماها در کنارتون نیستیم. واقعا برای همه مادرها و خانواده ها سخت بود و ما رو چند ماهی مشغول کرد. هرچند که اونجا الان به یکی از دانشکده های بی مصرف و پول خور دانشگاه تبدیل شده و بودجه های بالایی که می تونه صرف دانشکده های به درد بخور موجود بشه و یا می تونه به طرف شرکت های جوان نوآور سرازیر بشه در اونجا صرف میز و تخته می شه و .... بگذریم دسته گل مامانی! من که نمی خواستم در مورد این موضوع حرف بزنم اما الان ببین چطور ربطش می دم به موضوع نوشته ام.

 

خلاصه بعد از پرس و جو و تحقیق، شما رو توی مهدکودکی که می گن توی منطقه مهد خوبی شناخته می شه گذاشتیم. با فضایی معادل یک بیستم زیر بنا و حیاطی معادل یک پنجاهم حیاط مهد قبلیت. شما از مهرماه سال 86 به این مهد رفتی، چشمم روز بد نبینه، توی مهد برای بچه های متولد پاییز و زمستون و بهار جشن تولد گرفتن در حالی که شما تابستونی هستی  و شما دیگه شروع کردی: مامان! کی تولد من می شه؟ من: وقتی هوا خیلی گرم می شه! زمستون شد و یخبندان معروف سال 86، شما: مامان: نمی شه تولد من وقتی باشه که برف می آد؟ عروسی خاله جون شد توی اسفندماه و وقتی ما داشتیم خونه رو برای حنابندون خاله تزیین می کردیم شما: مامان، می خوای تولد منو بگیری؟


 

بهار شد و هوا کمی که گرم می شد شما می گفتی: مامان! ببین عرق کردم پس کی تولدم می شه؟ آخ مادر نمی دونم چند ده بار سراغ تولدت رو گرفتی اما بالاخره تولدت رسید، 13 مردادماه، و ما برات جشن تولد گرفتیم.  با حضور آقاجونا و مامان جونا، دلبرم ، همه از شادی تو شاد بودیم و همه چشم به میوه دلمان و جمع همه خوبی هایمان دوخته بودیم.

 

 عزیز دل، تی پَلم، گُلی گُلی!! گلابی من، هلوی کرک دار مامان (از نیم رخ پشت لبت و روی لُپات کرک های ریز و بوری داره، واقعن اگه یه ذره خل بشم گازت می زنم به جای هلو) تولدت مبارک!

 

قبل از سالروز تولدت ازت می پرسیدم: مامان، چرا انقدر دلت می خواد تولدت بشه؟ گفتی: آخه کادو می گیرم. گفتم : چی دوست داری کادو بگیری؟ گفتی: مااشیییین!!!!! لباس پلییییس، کتاب و مداد زبان، می دونی چیز جالبی که وجود داره چیه؟ اینه که شما به طور میانگین  هر دو هفته یک ماشین جدید می خری و هرماه کتاب و هر فصل جدای از خرید خودمون، چند سری لباس از طرف آقاجون مامان جونا هدیه می گیری ، تنها فرق موجود، لباس پلیس بود که اونو امسال خاله بهت هدیه داد!!!!


 

دیگه ببخشی اگه چیزی کم و کسر بود، باز م تولدت مبارک، مهمترین هدیه تولد من و بابایی به تو، دعا برای عاقبت به خیری تو و همه بچه هاست، آمّین.

پ ن 1: از همه دوستان خوبم که سر می زنند و سراغ می گیرند ممنونم.

پ ن 2: از کار قبلیم دیگه به طور جدی بیرون اومدم و فردا برای تحویل کار نهایی می رم اونجا. فعلا دسترسی راحتی به اینترنت ندارم و از طرفی هم فکرم مشغول پیداکردن پیش دبستانی مناسبی برای سالاره برای همین هم تو نوشتن تنبلی می کنم.

+ نوشته شده توسط سروناز در جمعه 15 شهریور1387 و ساعت 20:57 |
عید همه مبارک

خوب دیگه یادش به خیر به قول سنجد: هَع، من برگشتم. رویا جون و مریم جون، خیالتون تخت، مشکل خاصی نداشتم مثلن داشتم برای پیام نور می خوندم  از طرفی هم از محل کار یه مرخصی که تقریبا شبیه عدم ادامه کار بود گرفته بودم و مشغول بودم، آقا سالار رو هم به خونه مامان جونش اعزام کرده بودم و هر جند روز یک بار می رفتم و می دیدمش، ۲۵ ام یعنی جمعه امتحان دادم به همراه یک دسته گل، جالبه، تهران این همه مدرسه و مکان آموزشی داره، محل امتحان ما اول جاده ساوه، توی یه مدرسه ته یه کوچه بود. بعد هم آدرس رو طوری داده بودن که انگار داری از ساوه برای امتحان میری، یعنی کوچه محل امتحان توی مسیر تهران به ساوه نبود، بلکه باید از ساوه به تهران می اومدی که اون کوچه رو می دیدی. نمی دونم معلوم شد اصن چی منظورم بود یانه، خدا نکنه من بخوام یه چیزی رو برای کسی توضیح بدم خودم هم می فهمم چقدر دارم پرت توضیح می دم، همینه دیگه ما استعداد این کارو نداریم و البته به لطف خدا علاقه ای هم به تدریس و آموزش ندارم، خدا ... رو می شناخت بهش شاخ نداد. اونهایی که می گن من راحت حرف می زنم، ببینید که چقدر مودب شدم و ... استفاده کردم. با شما هستم نیلو خانوم، نسیم سحر، آی روشنا و اِی مامان اکرم!!! ای خدا، داشتم از دسته گل به آب داده در روز امتحان می گفتم: فقط تصور کنید صحنه رو، کارت ملی رو سر جلسه درآوردم و گذاشتم روی میز، وقتی برای تحویل پاسخ نامه بلند شدم اصن کارت ملی رو ندیدم  و  اونو جا گذاشتم . حالا باید مثل ... ها دوباره به همون آدرس مذکور برم و کارتمو پس بگیرم.به احتمال زیاد هم دیگه سر این کار فعلی نرم و چاره ای دیگر بیندشم. و اما سالـــــــــار

موقع غذا خوردن که می شهمی گه مامااان، دستم درد می کنه(یعنی بهم غذا بده)

موقع کفش پوشیدن کمرش درد می کنه و موقع پیاده شدن از ماشین پاهاش!!!!  

+ نوشته شده توسط سروناز در یکشنبه 27 مرداد1387 و ساعت 0:53 |
سلامن عليكم

تا اطلاع ثانوي كه نمي دانم چه وقت خواهد بود،‌ اينجا خبري نخواهد بود، هر چند تا حالا هم خبري نبوده!! والّا.

+ نوشته شده توسط سروناز در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 13:28 |
گفتگوي عقيدتي با سالار!!

شبها موقع خواب به اتاق سالار مي رم و كمي پيشش مي شينم. بعد همديگه رو مي بوسيم و شب به خير مي گيم. چند شب پيش وقتي خم شدم كه ببوسمش، ‌موهام ريخت روي سر و صورتش، برگشت گفت: مامان، وقتي مي آي مهد كودكم، چادر مي پوشي، زشت مي شي. ازش پرسيدم: الان قشنگم؟! گفت: اوهوم.

فرداش صبح كه رفتيم مهد، جلوي مقنعه ام رو از زير چادر بيرون گذاشتم و ازش پرسيدم: سالار! الان خوبم؟ گفت: بله.

 بعد از ظهر كه رفتم دنبالش در پاسخ به همين سوالم گفت: مامان، وقتي موهاتو بيرون نمي ذاري ، قشنگ نمي شي. ديگه ديدم بايد وارد بحث هاي آموزشي بشم. گفتم مامان، آخه موهاي خانوما رو نبايد به جز بابا و داداش و پسر و عموو ودايي شون كسي ببينه. سالار گفت: پس چرا بعضي ها ....، منظورشو گرفتم و گفتم: خدا گفته، ما هم انجام مي ديم،‌ خوب بعضي ها هم انجام نمي دن، ما به اونا كاري نداريم كه! ما انجام مي ديم.

جالبه، حتي بچه ۵ ساله از روي مباحث زيبايي شناختي ذاتي اين علامت رو به ما م يگه كه،‌خانوما با مو جذاب تر و يا زيباتر به نظر مي رسن و جلب توجه مي كنن، حالا براي بچه يه جور و براي بزرگتر از بچه يه جور ديگه، به هر حال جلب توجه مي كنه.

يكي از همكارا تعريف مي كرد: كه يکي از فاميل ها شون (چي شد؟؟) يه روز كه رفته مدرسه دنبال دختربچه هاي دو قلوش، البته مدرسه خيلي سانتالي هم نبوده ولي به هر حال، برگشتن گفتن كه مامان ، وقتي ‌مي آي دنبال ما حداقل يه خط توي چِشات بكش.

اينكه بچه ها اين حرف رو بزنند تعجبي نداره و طبيعيه كه به نظرشون زيباتر برسه‌، اما اينكه ماي پدر و مادر چطور اونها رو در سنين مختلف با اين جور مسايل آشنا كنيم و به اون ها ارزش ها رو با دليل منتقل كنيم خيلي اهميت داره، چرا كه ما تا هميشه در كنار اونها نخواهيم بود و بايد آن چنان مستدل با اونها برخورد بشه كه هميشه بيمه باشن و بيمه كردن خودشون رو حتي بدون وجود ماها ياد بگيرن. سخته، مبارزه با اون چيزي كه به طور ذاتي اون رو زيبا مي بيني اما بايد اون رو بپوشوني و يا ازش چشم بپوشي، البته كه!! زيبايي فرمانبرداري و اطاعت حلاوتي شيرين به آن اضافه مي كنه ها اااا!

خيلي از مواقع با خودم فكر مي كردم و مي كنم كه واقعا جلوه نمايي از مهمترين خصوصياتي است كه يك زن بي واسطه در وجود خودش احساس مي كنه و شايد شديدترين ميل زنانه باشد. اما در اديان آسماني مختلف، بر روي همين خصوصيت دست گذاشته شده  و زنها رو به خاطر خودشون، از آن نهي كرده اند. 

اما در طرف ديگر مردها رو مي ديدم كه بدون نياز به پوشش سختي مي گردند، نكته اي كه به نظرم رسيد، اينه كه به طور متقابل مردان هم از يكي از بزرگترين كشش هايشان منع شده اند كه همان عذر مي طلبم ، نگاه  آلوده و لذت آن است.

خوب ديگه،‌ ديدم سر به سر شديم با آقايون!! از حسادتم فرو كاسته شد.  

+ نوشته شده توسط سروناز در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 10:48 |

پراكنده گويي 

۱-ديشب موقع خواب، آقا سالار مي گه: مامان، شبها وقتي چشمامو مي بندم، خواب هاي وحشي مي بينم، گفتم: اِ، خواب هاي وحشتناك مي بيني،‌ چي مي بيني تو خواب؟ مي گه: سوسمار، گول (غول)، گرگ. گوله اِندَد( اِنقدر) بزرگ بووود.

گذاشتم حرفش رو ادامه بده و ازش در مورد قيافه اون گولها پرسيدم. بعد از من پرسيد: مامان، شما هم خواب هاي اينارو مي بيني؟ گفتم: نه، راستي! ‌چرا من نمي بينم؟ گفت: مي خواي از توي چشم من ببيني، بيا، بيا ببين. بعد سرش رو طوري قرار داد كه من بتونم از توي چشماي بسته اش خواب هاي وحشي اش رو ببينم. يعني پشتش رو به من كرد كه از پشت كله ش خواب هاش رو ببينم.

۲-مامان اكرم عزيز يه كتاب بهم معرفي كرد كه به نظرم واقعا جالبه، اسم كتاب (به بچه ها گفتن، از بچه ها شنيدن)ه و انتشارات دايره اين كتاب رو منتشر كرده،‌ توي اين كتاب در مورد نحوه گفتگو با بچه ها در مواقع مختلف پيشنهاد هاي خيلي خوبي وجود داره. به شدت اين كتاب رو براي كساني كه از بودن با بچه هاشون لذت نم يبرن و اون ها رو مانع خودشون براي پيشرفت يا هر چيز ديگه اي مي دونن، پيشنهاد مي كنم، من كه به شخصه از راهكارهاي اين كتاب نتيجه مي گيرم،‌ البته كه!!! با كمي ممارست و تمرين.

۳- ديروز اولين جلسه آموزش شناي سالار تو مهد كودكشون بود، آقا توي آب نرفته بود،‌نمي دونم چرا؟ بايد سه شنبه باهاش برم ببينم چي مي شه؟

۴- امروز هم براي هماهنگي چند تا مورد پيش آقاي رئيس بودم، چيزي نگفت.

۵-ديروز رفتم نتيج كلاس زبان رو ديدم،‌ در كمال ناباوري نمره ممتاز آورده بودم. شكر.

+ نوشته شده توسط سروناز در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت 12:38 |
 

باز هم هيچچي!!

دوشنبه منتظر موندم تا جلسه هيات رئيسه تموم بشه، مدل رئيسم طوريه كه اگر خبري باشه خودش مي آد به اتاقم و برام قضيه رو تشريح مي كنه،‌ هر چي منتظر شدم خبري نشد، شصتم خبر دار شد كه چيزي توي جلسه مطرح نشده، از طرفي روز سه شنبه به مناسبت روز زن برنامه اي داشتيم و شديدا درگير اون هم بوديم، در رابطه با مراسم ازم خواست كه به اتاقش برم و بعد هم من موضوع رو ازش پرسيدم، برگشت گفت كه گذاشتم رئيس در مودِ (mood) بهتري باشه و من حتما در اين مورد صحبت خواهم كرد. هيچي ديگه، در اين مرحله هم اهميت موضوع كارمند بيشتر و بيشتر مشخص شد. اصل بر اين بود كه اعتراض ما به قضيه، در همون روزها اتفاق بيفته و گرنه اين همه شمشير رو از رو  بستن ِ من رو كه لازم نداشت. من همچنان منتظرم كه ببينم ايشون كي مودِ مناسب رئيس اصلي رو براي بيان مطالب كاركنان مناسب مي بينند. اما وقتي براي من نمونده و بايد تا آخر هفته تصميم بگيرم و تمام.

جالبه!! مدت سه سال و اندي جايي مسوول كاري بوده باشي و بعد يك فرد جديد در مجموعه بياد و بهت بگه اگر رئيستون گفت كه اونجا مسوول لازم داره يا نه؟ اون وقت حالااااااااااا ، بهشون مي گم شما به من بگيد‌ آيا مي شود در يك مجموعه  واحدي مسوول نداشته باشد،‌ كارشناس مسوول چطور؟ هماهنگ كننده چطور؟ همه كارشناسان يك واحد بايد چهار نعل بدوند و بروند پيش رئيس و دانه به دانه با او كار كنند؟ يعني شماي كارمند بايد تازه پي گيري كني اينجا چه مي خواهد، ساختار سازماني و پيشينه اين مجموعه هم كشك! هه چيز رو مثل همين قضيه لوث مي كنند و يك مساله مسخره براي حل كردن مي سازند. نچ نچ نچ، عصبانيتم  تو اين صفحه هم اومد!

پ ن ۱: روياي عزيز، ممنون از لطفت، اتفاقا مشكل من اينه كه كارم رو دوست دارم و دلم مي خواد به بهترين و حرفه اي ترين نحو ممكن اون رو ياد بگيرم و انجام بدم، اما شرايط منو تشويق به كم كاري مي كنه و وقتي در پاسخ به نابرابري هايي كه مي بينم سطح كارم رو پايين مي آرم خودم به شدت ناراضي مي شم و انرژيم مسخ مي شه. تضادّ بديه،‌ نمي دونم تجربه كردي يا نه؟ اون وقت اطرافيان مي گن همه جا  همينه و تو رو از تكون خوردن از جاي فعليت مي ترسونن.

 پ ن ۲:MS عزيز، ممنون از كامنتت، بله كه رئيس ها مهم هستم ، مهمترين فاكتور رضايت يك كارمند پس از علاقه خودش به كار، داشتن يك مدير به معناي واقعي مدير هست. مدير مهترين عامل در به كارگير استعدادها و توانايي هاي فرد هست هر چقدر فردي توانمند و كوشا باشه، ‌اگر مدير مناسبي در سازمان نباشه اون فرد رو حيف مي كنه و امكان شكوفايي رو از اون فرد مي گيره! من شك ندارم كه مدير لايق اگر مهمترين فاكتور در رضايت فرد نباشه، يكي از ضروريات رضايت از كار به حساب مي آد.

+ نوشته شده توسط سروناز در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 10:1 |
نشانه اي براي انتخاب

اينكه در مطلب قبلي گفته بودم انتخاب سخته و در بعضي از دو راهي ها واقعا سخته، ناظر به حال اين يكي دو هفته اخير من بوده،‌ قضيه از زماني شروع شد كه مديريت محل كار من تغيير كرد و من نمي دونستم كه برم؟ بمونم؟ درس بخونم؟ بمونم و درس بخونم و .... هرچند الان هم درست نمي دونم،‌دليل اون هم اينه كه انتخاب كردن برام دشواره، بين ماندن و رفتن موندم البته به اين سادگي كه مي گم نيست يعني از سرخوشي نيست كه فکر رفتن رو می کنم، واقعا خسته شدم، بعضي مواقع به خودم مي گم نكنه من كم طاقتم و  اشتباه مي كنم كه مي خوام برم، بعد دوباره يه مدتي كار مي كنم و مي بينم كه نه، اشتباه نمي كنم، خلاصه موندم. موندن و رفتن، هر كدوم يك سري مزايا و معايبي دارند كه به طور كلي نمي تونم بين اون ها تصميم گيري كنم؟ هر چي فكر مي كنم هم، توي همين مزايا و معايب غوطه مي خورم. اعتراف مي كنم اين سخت ترين دوراهي بوده كه من تا به حال بهش برخوردم، به اين معني كه نتونستم تا حالا  تصميمي براش بگيرم، البته موقعيت هاي حساس و مهمتر از اين وجود داشته اما د رمورد اون ها خيلي زودتر از اين ها تصميمم رو گرفته  بودم.

ديروز يه اتفاقي توي محل كار افتاد كه من رو بيشتر ترغيب به رفتن مي كنه، اينكه اون اتفاق چيه خيلي اهميت نداره هرچند كه من رو خيلي ناراحت و عصبي كرد. رفتم پيش رئيسم و در يك اقدام انتحاري پيشنهادي كه طي دو سال اخير بهشون داده بودم و عملي نشده بود رو مطرح كردم و اون رو شرط ادامه دادن به كار دونستم. ايشون هم گفت: امروز كه چهارشنبه نيست؟ ! شمشيرو از رو بستي، ‌فعلا از رو نبند تا من دوشنبه يعني فردا در جلسه مطرح كنم ببينم چي مي گن. خيلي بعيد مي دونم كه با پيشنهاد من موافقت بشه، اما اگر موافقت نشه يه نشانه اي براي انتخاب پيدا كردم و ديگه بايد تصميم بگيرم. بايد ببينم فردا چطور مي شه؟! اگه عمري باشه البته!

 

+ نوشته شده توسط سروناز در یکشنبه 2 تیر1387 و ساعت 13:55 |