تبليغاتX
! ... جديداً متوجه شدم كه

! ... جديداً متوجه شدم كه

فعلا تا مدتی بای بای

این ترم 5 درس اصلی برداشتم که هنوز هم شروع به مطالعه شون نکردم، با دلی دلی هم فکر نکنم بشه پاسشون کرد، باید جدی بگیرم کارو، بنابراین تامدتی در ترک وبلاگ و وبلاک خونی و ... به سر خواهم برد. ان شاء الله. پس فعلا تا مدتی بای بای.

راستی ی ی، لطفا در لحظات برقراری سیم های ارتباطتان با ابد و ازل عالم، به یاد ما هم باشید.

شنبه 9 آبان1388 |

ای خطه ایران مهین، ای وطن من

در آلبوم آواز بسطامی، دنبال قطعه" یک نفس با مانشستی خانه بوی گل گرفت" می گردم که بر می خورم به " ای خطه ایران مهین، ای وطن من     ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من ... ، یه حس آشنا و پر از اندوه به سراغم می آد، احساس می کنم آماده ام پا به پای این آهنگ گریه کنم. هر وقت این  قطعه رو گوش می دم مبارزات ایرانی ها و جور و ستم های که بهشون رفته به یادم می آد، غصه دل خونوادهای شهدا و آب شدن جانبازان پیش چشم خونواده هاشون به یادم می آد، سوء استفاده ها و تعصب های پوچ جلوی چشمام رژه می رن و ترس و نگرانی عجیبی از برگشت دوران جنگ به جانم مستولی می شه. نه جنگ بیرونی که جنگ داخلی. دوست ندارم از ناامیدی و غم بنویسم ، دوست ندارم اعتراف به اندوه و ناامیدی کنم، اما این قطعه منو وادار به اعتراف می کنه.

... دور از تو گل و لاله و سرو و چمنم نیست    ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من، سمن من

فوت غریبانه و اندوه آلود بسطامی و خونواده ش هم دیگه چند سالیه که با این آهنگ عجین شدن و حزن  اون رو  چند برابر می کنن. شاید خنده دار به نظر برسه، اون شب که به این قطعه گوش دادم خواب دیدم ایران جنگ شده و جناب همسر داره می ره جنگ. مثل مرغ سرکنده به این درو اون در می زدم که نره و حس ترس برنگشتنش رو در خواب کاملا احساس می کردم، در همون خواب به فکر مادران و همسران شهدا  و  رزمندگان افتادم، و به اینکه اوها 8 سال این حس رو تجربه کردن . به اینکه دین زیادی به گردنمان است و به این که نکند ... ،

خدا نکند.

همه چیز به ظاهر آرام است، اما آشفتگی ام و خواب نما شدنم با شنیدن این قطعه، گواهی دیگری به دلم می دهد. و اما بعد ازین به سراغ  قطعه "یک نفس با مانشستی" می روم و همه چیز در غوغای عشق و عاشقی فراموشم می شود. .... از شمیم شعر شورانگیز آتش، عاشقان
                                   ساقی و ساغر، می و میخانه بوی گل گرفت

بسطامی خوش الحان! خانه ات آباد که این ویرانه بوی گل گرفت.


دوشنبه 4 آبان1388 |

ندانم کاری های مامان سروناز- 3 پذیرفتن مشکل

 

وقتی خدا سالارو به من داد، هم به خاطر اینکه منتظر بچه نبودم و هم به خاطر اینکه تازه فارغ التحصیل شده بودم و دلم می خواست برم سر کار یا درسمو ادامه بدم، با حضور سالار مشکل داشتم و احساس می کردم که اون مانع حرکت من هست. احساسی که الان عذاب وجدانش برای من مونده.

متاسفانه اون روزها فکر نمی کردم که این موضوع یک مشکل باشه و من می تونم برای رفع اون به خودم کمک کنم. به خاطر جو اون زمان که هنوز همدوره ای هام حتی ازدواج نکرده بودن ، و به بچه اَه می گفتن من فکر می کردم که این احساسم درسته و اشکالی وجود نداره.

بعد از سه سال که از تولد سالار گذشت کتابی، اتفاقی به دستم رسید. فرشته های کوچک، آغاز تحولی بزرگ در وجود من شد . فهمیدم که این احساس من خیلی هم طبیعی نیست و من می بایست نگاهم رو نسبت به بچه ها و برخوردها و عکس العمل های اونها تغییر بدم. پذیرش مشکل برای من آغاز موفقیت بیشتر در ارتباط با پسرم بود. همیشه افسوس می خورم که چرا زودتر متوجه نشدم که اشکال در نگاه من بود و نه در روند طبیعت.

به نظرم، گرچه در وجود همه آدم ها بچه دوست بودن هست اما بعضی از آدم ها بهره بیشتری از این موهبت دارند . اما برخی هم مثل من که موهبت کمتری دارن اگر احساس می کنن که بچه هاشون سد راهشون هستن و به اونها به چشم فرشته های کوچک و بی آزار نگاه نمی کنن، باید اول بپذیرند که مشکلی وجود داره و بعد به رفع این مشکل بپردازن.

از سالار کلاس اولی عکس نذاشته بودم، اینم عکس:


پس نوشت: امروز از بس که اومدم و رفتم تا این قالب کمی بهتر بشه و نشد، آمار انقد رفته بالا، بله امروز خویشتنم آمده ام و رفته ام بسی.

سه شنبه 28 مهر1388 |

غر می زنم!!

مگه وبلاگ جای غر زدنه؟!

گرسنمه، خوابم می آد، پشت کامپیوتر نشستم و نتیجه ای نمی گیرم، فکر کارهای کلاسی این ترم با گرسنگی و خواب آلودگیم قاطی شده، دیگه دارم قاط می زنم. دیشب مهمان بودیم و برای امروز ناهاردرست نکردم پس برای ناهار امروز، کمی قارچ از خونه آوردم که تخم مرغ بزنیم و بخوریم، یه مهمون ناخونده داریم، جناب همسر می گه تخم مرغ بیشتر بخرم فلانی هم هست، می گم اصن من ناهار نمی خورم. این اجناس مذکر من نمی دونم چی تو کلشون می گذره، آخه یعنی چی؟ انگار اینجا هم باید به فکر نوع ناهار باشم. تقصیر خودمه البته، سخت می گیرم. یعنی جناب همسر می گه سخت می گیرم و با تعجب نگاهم می کنه. دارم قاط می زنم. یه مهمون دیگه هم داریم که تو اتاق داره استراحت می کنه نه می تونم برم تو اتاق نماز بخونم و نه می شه برم یه کم دراز بکشم. همه چیز جوره جوره. من الان اعصاب ندارم!!! سعی می کنم قشششنگ نگاه کنم.

یکشنبه 26 مهر1388 |

ندانم کاری های مامان سروناز- پزشک مجرب

سلام

ممنون از دوستانی که نظراتشون رو اینجا گذاشتن چرا که علاوه بر افزایش سرور و سیادت من، معلوم گردید که هر مادری تجربه متفاوتی از قضیه شیر و شیرخشک داره و این یعنی هر مادر و بچه های منحصر به فرد هستن و نمی شه یک راه حل ثابت رو برای همه به کاربرد. 

شناسایی یک پزشک مجرب و متبحر  و استمرار ارتباط با اون می تونه از خیلی از سردرگمی های مادرا و پدرا کم کنه. حتی ممکنه بیماری مثل سرماخوردگی در بچه های مختلف به شکل های مختلفی ظهور کنه یا ممکنه که بچه تب داشته باشه ولی بدنش عفونتی نداشته باشه و ... .

چرا اینو می گم چون سالار وقتی که سرما می خورد، مثل همه آدما مراحل آبریزش بینی، تب، بی حالی، کیپی و گرفتگی بینی رو داشت. و همین طور سرفه. اما این سرفه هاش نزدیک صبح تشدید می شد و یکریز سرفه می کرد. به طوری که خواب کاملا از چشم های ما رخت بر می بست و ما مثل روانی ها روز رو شروع می کردیم. البته بگم که اینها مربوط به مدت زمان دو الی سه سال پیشه. تا قبل از اون سالارو پیش دکترای مختلفی می بردیم که با داروهای سرماخوردگی سر و ته قضیه رو هم می آوردن و حداکثر دارویی که برای سرفه هاش می دادن کتوتیفن بود. تا اینکه .... وقتی اومدیم به خونه فعلی مون، در پرس  جوی اولیه آدرس دکتر اطفالی رو به ما دادن که مطبش بسیار معمولی و تعداد حداقل مریض هاش در طی روز ۴۰ نفره. نحوه وقت گرفتن مکافات و معطلیش خیلی زیاده ، اما، اما دکتره، دکتر!

در اولین معاینه گفت که سالار حساسیت داره و تا حدودی آسم خفیف محسوب می شه. داروی ضد حساسیت نوشت و از کلی چیزها منعش کرد. گوجه، خیار، انگور، موز، میوه هایی که سالار به غایت دوستشون داشت. دود و عطر و ادویه ممنوع. بستنی، چیپس، پفک، شکلات ممنوع که البته سالار خیلی هم میلی به اونها نشون نمی داد. بعد از اون سالارم رو به بهبودی گذاشت و ما فهمیدیم که این سرفه ها که موقع سرماخوردگی تشدید می شدن ربطی به سرماخوردگی نداشتن و این غصه که ... چرا زودتر به دادش نرسیدیم؟ برای ما باقی موند. البته جالب اینه که تمام دکترای قبلی به جز یکی دو موردشون متخصص اطفال بودن و این نکته رو متوجه نمی شدن.

 مورد دیگه اینکه ،سالار گوش درد داشت، برده بودمش پیش یه دکتر، گوشش رو که دید گفت: از شدت عفونت پرده گوشش قهوه ایه. نزدیک به سه دوره ده روزه براش آنتی بیوتیک های قوی نوشت و در پایان دوره سوم گفت گوشش هنوز قهوه ایه!! و سری چهارم آنتی بیوتیک ها رو نوشت دیگه شک کردم که مگه دکترا نمی گن: مصرف بالای آنتی بیوتیک می تونه خیلی خطرناک باشه.  القصه همین قضیه باعث جستجوی دکتر جدید شد که به همین دکتر فعلی سالار منجر شد. وقتی سالارو بردم و براش تعریف کردم گفت: مگه می خوای بچه رو بکشی که اینقدر آنتی بیوتیک می دی؟! این دکترا بلد نیستن پرده گوش رو خوب ببینن که این نظرات رو میدن.

 

شنبه 25 مهر1388 |

ندانم کاری های مامان سروناز 1) شیر خشک

بنا به ایده ای که از گفتگو با یکی از همکاران سابقم به ذهنم رسید، بنا داشتم که به طور خاص به بیان خطاکاری ها و کم کاری های ندانسته مادرانه ام بپردازم، بلکه دیگران چنین اشتباهاتی رو تکرار نکنن و مثل من هر بار که به یاد اون ها می افتن، افسوس نخورن و شرمنده نباشن.

سه سال پیش، بعد از اینکه سه سال از فارغ التحصیلیم گذشته بود!! تو یه مجلس عروسی  یکی از هم دانشگاهی هامو با پسر دو ساله ش دیدم. خیلی از دیدنش شنگول شده بودم اما متوجه شدم که پسر نازش انگار کمی بیش از حد ساکت و آرومه و فعالیتش کمتر از بچه ای هم سن و سالش به نظر می رسه.

بعد  از اون در لابلای صحبت های دوستم متوجه شدم وقتی پسرش یک ساله بوده به خاطر تب بالا تشنج کرده و دکتر گفته آسیب جدی ندیده. اما این مامان بنده خدا وقتی صحبت می کرد اشک توی چشمای درشت و مشکیش که من خیلی هم دوستشون دارم، جمع شده بود.. ازش پرسیدم آخه مگه نمی دونستی که تب خطرناکه و حتما باید استامینوفن و تب سنج دم دستت باشن و اون در ناباوری من گفت که نه.

خوب، خدارو شکر پسر اون آسیب جدی ندیده بود اما چه تضمینی هست که اگه خدای نکرده مااز این ندانسته ها داشته باشیم، سرنوشت فرزندانمون رچار خطر جدی نشه؟!

اگرچه روزانه تعداد زیادی ازین دست مطالب می شه توی وبلاگ ها و ... پیدا کرد ، اما من قصد دارم به طور خاص فقط ندانسته هام و اثراتش رو بگم، با همین عنوان که از یک شروع می شه. از گل مامانای دیگه هم دعوت می کنم به طور خاص از این موضوع بنویسن تا برای همه ما مفید باشه . ان شششالا.

این قسمت:

شیر خشک

بعد از به دنیا اومدن سالار و شروع جریان تولید شیر در وجود من،، بر خلاف اونچه که مامان خانوم من تعریف می کرد من اصلا لباس هام از شدت شیر خیس نمی شدن . امکان دوشیدن هم وجود نداشت یعنی انقدر شیر نبود که بخواد دوشیده بشه. در حقیقت من کم شیر بودم و کسی نمی خواست اینو بپذیره. دفعات شیر خوردن سالار بسیار زیاد بود به طوری که در ماه های اول من هر 10 دقیقه یک بار بهش شیر می دادم و اون باز هم گرسنه بود. اصلا انقدر سیر نمی شد که یه یک ساعتی بخوابه تا من هم آرامشی داشته باشم و من که ضعف عمل سزارین رو داشتم، ازین وضعیت به ستوه اومده بودم. شب ها موقع خوابیدن من حدود 10 بار متوالی به اون شیر می دادم تا بالاخره سیر بشه و تنها برای 2 تا 3 ساعت به طور مستمر بخوابه.

وقتی هم که به بهداشت می رفتیم و من شکایت می کردم از کم شیری ، خانم های کارشناس می گفتن: نه، بچه تون وزن مناسب رو گرفته و این یعنی شیرتون براش کافیه و به همین دلیل اصلا اجازه دادن شیرخشک رو بهم نمی دادن.

البته خوب دلیلش این بود که سرعت ساخته شدن شیر در بدن من کم بود و این بچه کمی شیر که می خورد دیگه چیزی نبود که بخوره، من رو رها می کرد و چون سیر نشده بود دوباره شیر می خواست که توی این فاصله یه مقدار شیر جدید ساخته و عرضه شده بود. "یعنی وزنش زیاد شود اما به خون جگر شود" . ما هم ترسو، فکر می کردیم واقعا اگه بچه روزی دو بار شیرخشک بخوره دیگه از شیر مادر می افته. بعضی وقت ها براش یه شیشه شیرخشک آماده می کردیم و این بنده خدا قلت قلت می خورد و یه دست درست حسابی می خوابید . خلاصه اینکه عذر می خوام بابای من و باباش و خودش در اومد، خودش که نمی تونست راحت بخوابه و ما  هم که اصلا نمی تونستیم بخوابیم. اصن از بچه داری منزجر شده بودیم .

مامان هامون هم خیلی اجازه شیرخشک رو راحت صادر نمی کردن. نتیجه ی الان من اینه که من می بایست خودم رو هم در تصمیم گیری دخیل می کردم و این همه گوش به فرمان بهداشت نمی شدم. اگر روزی دو بار تا سه بار به سالار شیرخشک می دادم  نه تنها از شیر من نمی افتاد، که هم  به خودم و هم به سالار و باباش کمک رسانده بودم به واقع. 

اما، ....... چه کنم که نمی دونستم.

سه شنبه 21 مهر1388 |
سروناز

سرونازم;
مامان ِ سالار کلاس اولی،
و تو اين فضا دغدغه هاي روز مرۀ ذهنم رو ثبت مي كنم.
هدف من از بودن در اینجا و نوشتن، بیان افکار و نظراتم و مهمتر از اون اطلاع از نظرات و نگاه های دیگران هست. چرا که اعتقاد دارم با هم بودن و با هم فکر کردن نتیجه خیلی بهتر و شخصیت قدرتمندتری رو برای هر آدمی شکل می ده.
پس حضور هر فرد با هر طرز فکری در اینجا برای من مغتنم و محترمه و فرصتی که برای نوشتن نظراتش در مورد نوشته های من می ذاره، باعث خوشوقتی و سپاسگذاری منه.
توکلت علی الله و الیه اُنیب.

مطالب اخير

فعلا تا مدتی بای بای

ای خطه ایران مهین، ای وطن من

ندانم کاری های مامان سروناز- 3 پذیرفتن مشکل

غر می زنم!!

ندانم کاری های مامان سروناز- پزشک مجرب

ندانم کاری های مامان سروناز 1) شیر خشک

دیگه باید در موردشون بنویسم

زمان! ایست

غروب های شهری تهران

سالار متوجه شده که ...

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل

پيوند ها

برساحل سلامت

عشق كوچولوي من

مهديار موش كوچولو

محمد طلا

نسيم صبح

دختر پاییز

بسروبازار

مزدا

مامان مريم

گل شب بو

مامان جون

تلخی و شیرینی زندگی من و شوشو

همه فکرهای من

زیر یک سقف

یادداشت های دختر دست فروش مترو

روزی که زن می شوم

امیر عباس کوچولو

مادر... معشوقه... همسر

صدای چیپس خوردن آدم پشت سری

و حرف هایی که در دلم ماند

روزنگار خانم شین

روزهای زندگی

حرف های تنهایی

یادداشت های یک سرباز معلم جنوبی

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme